داستان | عمومي

نوشته شده توسط شکیبا در 5 آبان 1387 ساعت 21:33
فال تاروت | عمومي

فال تاروت

تاروت چیست وآیا می توان به آن اعتقاد داشت؟ تماس خانم شکیبا 09357346507

درخصوص تاروت, کارتهای آن و منشاُ پیدایش آنها و تعابیر و مفاهیم ویژه تصاویر کارتها بنا به نظر اندیشمندان و روانشناسان , تصاویر و اشکال نمادین , زبان ویژه دنیای ناخودآگاه هستند. تاروت آیینه ایست که دری را بسوی جنبه های مخفی نا خودآگاهی می گشاید. شاید ما هرگز نتوایم به قدرت و حدود کامل ناخودآگاهی پی ببریم اما راهایی برای اکتشاف و دور نمای آ ن وجود دارد که کارتهای تاروت یکی از روشهای قدرتمند آن است. چهره ها و مناظر گوناگونی که در رویاها با آن مواجه می شویم , گاه از چنان غنایی برخوردار هستند که به جراُت می توان گفت ذهن خودآگاه با تصورات خود توان دستیابی به حیطه بیکران گنجینه نا خودآگاه را ندارد.    بر این اساس اغلب اوقات درک و فهم و تعبیر هر نماد کاری بس مشکل و پیچیده است. با توجه به آنچه گفتیم , مجموعه تصاویر گوناگون کارتهای تاروت به ویژه کارتهای 22 گانه تاروت کبیر , مشحون از اشارات و کنایات تصاویر گوناگون است  کارتهای تاروت کلاً به دو دسته تقسیم می شوند: کارتهای کبیر و کارتهای صغیر.    کارتهای کبیر 21 عدد است وکارت ابله که شماره صفر دارد وبیانگرآغازوپایان یک چرخه می باشد که جمعاً 22 عدد می شود کارتهای صغیرکه خود  به چهار دسته تقسیم می شوند به نامهای :چوبدست , جام , شمشیر و سکه که هر کدام شامل کارتها یک تا ده و چهار صورت است که جمعاً 56 عدد می شوند.                                 

 خواستگاه کارتهای تاروت کجاست؟             

       در باب استفاده از کارتهای مصور تحقیقات گسترده ای انجام شده است و برخی معتقدند که اصولا خواستگاه نخستین بازی با ورق چین بوده است و به اوایل سلسله تانگ (908-618) برمی گردد. نظریه قدیمی دیگری حاکی از این است که مبدأ اولیه کارتها سرزمین هند است ولی اینکه از چه تارخی رایج شده معلوم نیست.                

به عقیده یک نویسنده ایتالیایی به نام کولوزواولین بار در سال 379 کارتهای بازی از شمال افریقا وارد ایتالیا شد و به نام بازی نائیب در شهر ویتربو از شهرهای ایالت ساراسن رایج گردید.                                                    

معهذا دلیل روشنی برای ارتباط کارتهای بازی با کارتهای تاروت در دست نیست و همه دلایل نشاندهنده این است که اگرچه موطن واقعی کارتهای تاروت جای دیگری است ولی طرح فعلی تصاویر منشأ غربی دارند و این پرسش اصلی که چه موقع؟ و کجا؟ نیز بی پاسخ است.                                                                             

هنوز برخی معتقدند که کلمه تاروت مشتق از واژه عبری تورا به معنی قانون است و امیدوارند که از این طریق رابطه کارتهای تاروت را با آیین رمزی کابالا مطرح کنند ولی فراموش می کنند که کابالا از سرزمین اسپانیا نشأت گرفته, جایی که هرگز نامی از تاروت به میان نیامده. برخی دیگر نیز تصور می کنند که کلمه تاروت تحریفی از نام توت خدای جادوی مصر باستان بوده و یاد آور افسانه ای است که می گوید برای انجام مراسم تشرف در معابد مصری این کارتها ابداع شده بوده است.                       به هر حال تلفظ لغوی تاروت فرانسوی است. در ایتالیا به آن تاروچی یا تاروکو می گویند ودر دیگر کشورها به نامهای تارو و تاروک نیز نامیده می شود و این معلوم نیست که کدامیک نام اصلی است.                                                                

تاروت چیست؟                                 

        تاروت يک علم نيست. يک فراعلم است. مثل شعر، مثل ادبيات، مثل دين، زيبا است ولي قابل بررسي علمي نيست. شما حق نداريد شعري را بد بدانيد چون به راحتي اثبات پذير است که اعتقاد به قدي مانند سروبی معناست. همان طور که گفته شد ورقهای تاروت 4 دسته اند: چوب, شمشیر, سکه وجام که نماد همان چهار عنصراصلی هستند همان عناصری که پدران ما معتقد بودند ذات جهان هستی را تشکیل داده اند یعنی آتش, باد, خاک وآب .                                                     

تاروت مانند یک آیینه واقییات را بدون آنکه روی آن قضاوت کند انعکاس می دهد. زشت و زیبا, خوشایند وناخوشایند هر دو را نشان می هد همانگونه که ما ازآیینه برای دیدن ظاهر خود استفاده می کنیم. حال این دیگر با ماست که با این بازتاب روح خود چگونه برخورد کنیم , به آن بی تفاوت باشیم یا به سادگی از کنار آن بگذریم یا به آن توجه وافی و کافی داشته باشیم. افراد زیادی از روبرو شدن با حقایق درونی خود واهمه دارند یا تظاهر می کنند که آن را بخوبی می شناسند ولی هنگامی که تاروت به آنها حقایق را می گویید با آن به گونه ای دیگر برخورد می کنند. کار کردن با تاروت صرفاً تعبیر وپیشگویی کردن برای خود و دیگران نیست بلکه یک ارتباط با نماد هاست تا بتوانیم از زاویه ای دیگر به خود و آینده بنگریم و از آن بعنوان یک مشاور استفاده کنیم.                

از تاروت چگونه سؤال کنیم؟     

        کیفیت پاسخی که دریافت می کنید بستگی به کیفیت و نحوه پرسش شما دارد. نمونه های زیر برای آن است که نحوه سؤال کردن را به شما بیاموزد.                  

- پرسشهایی برای زمان حال و اینجا:                                                             

" موقعیت فعلی من چیست؟" "در چه شرایطی هستم؟" ویا اینکه " چگونه باید عمل کنم ؟"                                                                                                  

تاروت به پرسشهای وضعیت کنونی شما بدرستی پاسخ خواهد داد و البته شما نیز باید آمادگی شنیدن هر پاسخی را داشته باشید. البته این سوالها بصورت نمونه بود و باید آنها را با وضعیت کنونی خود تغییر دهید.                                                      

سؤالات می توانند ازموضوعات ساده تا چاره جویی های عمیق و جدی زندگی باشند. و باید توجه داشته باشیم که اگر پیامهای مهم کارتها مکرراً مورد بی اعتنایی ما واقع شوند بزودی نیروی خود را از دست داده و از دادن پاسخ های صحیح و روشن بازداشته می شوند حال به چند نمونه سؤال توجه کنید:                                        

        نمونه سؤال 1: یک موقعیت شغلی برایم پیش آمده (الف) جدی تر به شغل فعلی ام مشغول شوم (ب) آن را ترک کنم و خود را برای کار جدید آماده کنم. حالا برای هر یک از موقعیت ها کارتی می کشیم و خود را برای بکار بستن پیشنهاد تاروت آماده می کنیم .                                                                                                

         پاسخ تاروت: برای موقعیت الف (پنج جام) که یعنی ناامیدی و انصراف و برای موقعیت ب (یک سکه) یعنی ثروت  و اقدام مثبت ظاهر می شوند. بدین طریق روح تاروت از طریق ضمیر نا خودآگاه و بوسیله این کارتها به صراحت وضعیت (ب) را به ما توصیه می کند و به ما می گوید که خود را برای شغل جدید آماده کنیم.                                                                                                         نمونه سؤال 2: مدتی است که روابط من با فلان شخص تیره شده (الف) جدا شدن بهترین و سودمندترین را ه است (ب) در این ارتباط باقی بمانیم و برای از بین بردن کدورت ها تلاش کنیم.                                              

         پاسخ تاروت: برای پرسش اول (هشت جام) که یعنی رها کردن وضعیت فعلی و برای سؤال دوم (حاکم چوبدست) که یعنی تلاش برای تسلط بر وضعیت ظاهر می شوند. روح تاروت به روشنی به ما می گوید که جدا شدن از یکدیگر یعنی از دست دادن یک ارتباط  ثمربخش.                                                   

و در پایان یادآورمی شوم روح تاروت همیشه بهترینها را از طریق کارتها و نمادها به ما نشان می دهد .                                                                                   


نوشته شده توسط شکیبا در 26 مهر 1387 ساعت 14:48
داستان | عمومي

کلبه ای برای همه

روزی استاد اخلاق در مدرسه مشغول تدریس مبحث اراده و نیت در میان بچه ها بود که ناگهان یکی از شاگردان مدرسه ذوق زده از جا برخاست و گفت: « من می خواهم ده روز دیگر در کنار باغ مدرسه یک کلبه برای خودم بسازم. من تمام تلاش خودم را به خرج خواهم داد, اگر حرف شما درباره  نیروی اراده درست باشد باید تا ده روز دیگر کلبه من آماده شود! »                      

همان شب کارش را شروع کرد. با زحمت فراوان زمین را صاف کرد و روز بعد به تنهایی شروع به کندن پایه های کلبه نمود. هیچ یک از شاگردان و اعضای مدرسه به او کمک نکردندو او مجبور شد به تنهایی کار کند. روزها سپری شد و کار او به کندی پیش می رفت.                                         

پس از گذشت یک هفته از شدت خستگی مریض شد و در ستر افتاد و روز دهم وقتی در کلاس حاضر شد با افسردگی خطاب به استاد گفت: « نمی دانم چرا با وجود اینکه تمام عزمم را جزم کردم ولی جوابی نگرفتم!! نمی دانم اشکال کارم کجا بود؟ »                                       

استاد تبسمی کرد و رو به شاگردی دیگر ( که فرزند مستخدم مدرسه بود ) گفت: « تو هم آرزویی بکن! »                                        

آن شاگرد چشمانش را بست و گفت: « اراده می کنم تا ده روز دیگر در گوشه باغ یک اتاق خلوت برای همه بسازم تا هر ... دلش گرفت و جای خلوت و امنی برای مراقبه و مطالعه نیاز داشت به آنجا برود. این اتاق می تواند برای مسافران و رهگذران هم یک محل سکونت موقتی باشد. »      

همان روز پسر مستخدم به سراغ کار نیمه تمام شاگرد قبلی رفت. اما این بار او تنها نبود و تمام اهالی مدرسه برای کمک به او بسیج شده بودند. حتی خود استاد هم به او کمک می کرد. کمتر از یک هفته بعد کلبه به زیبا ترین شکل خود, آماده شد. روز بعد استاد همه را دور خود جمع کرد و با اشاره به کلبه گفت: « شاگرد اول موفق نشد خواسته اش را در زمان مقرر محقق سازد. چرا که نیت او ساختن کبله ای برای خودش و به نفع خودش بود! اما نفر دوم بطور واضح و روشن اظهار داشت که این کلبه را به نفع همه می سازد و دیگران نیز از این کلبه نفع خواهند برد. هرگز فراموش نکنیم که در هنگام آرزو کردن سهم منفعت دیگران را هم در نظر بگیریم. چون اگر دیگران نباشند خیلی از آرزوهای ما جامه ی عمل نخواهند پوشید. »                                                                

راستی کدوم یکی از ما موقع آرزو کردن این موضوع رو فراموش نمی کنیم!!!

 

دوستان عزیز این آخرین داستان از مجموعه داستانهای عبرت آموز بود امیدوارم در طی این مدت و بعد از این بیست داستان روح حقیقت جوی همه ما بهره کافی برده باشه و بتونیم نکات اون رو در زندگی مون بکار ببندیم.                    

از هفته آینده نکاتی رو در مورد گیاهان دارویی و موارد مصرف اون براتون بیان می کنم اگر احیانا نکته ای یا سؤالی یا گیاه خاصی مد نظرتون هست منتظر نظرات شما هستم. با تشکر شکیبا

 


نوشته شده توسط شکیبا در 20 مهر 1387 ساعت 09:02
داستان | عمومي

سنگ تراش

روزی سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد, از نزدیکی خانه بازرگانی عبور کرد. در باز بود و او خانه مجلل, باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود حسرت خورد و با خود گفت: « این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. »در همان لحظه خدا آرزوی او را برآورده کرد و او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد.                   

تا مدتها فکر می کرد او از همه قدرتمندتر است. تا اینکه یک روز حاکم شهر را دید که از میان شهر عبور می کرد. او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان!!!مرد با خودش فکر کرد: « کاش من هم یک حاکم بودم, آن وقت از همه قوی تر می شدم! » در همان لحظه او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تختی روان نشسته بود, همه مردم به او تعظیم می کردند. خورشید تابان بود و او را می آزرد, با خود گفت خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد.  و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.                   

مدت زیادی نگذشته بود که ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود فکر کرد نیروی ابر از او بیشتر است و تبدیل به ابری بزرگ شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را از این سو به آن سو کشید. این بار نیز آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. و لی به نزدیکی صخره ای رسید, دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت, با خود گفت که پس صخره قوی ترین موجود هستی است و تبدیل به آن شد.                                              

همانطور که با غرور ایستاده بود, ناگهان صدایی شنید و احساس کرد دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگ تراشی را دید که با قلم و چکش به جان او افتاده است!                                                           

راستی کدوم یکی از ما از کاری که می کنیم و جایی که هستیم راضی هستیم!!!


نوشته شده توسط شکیبا در 5 مهر 1387 ساعت 15:29
داستان | عمومي

گفتگوی مرمرها

در یک موزه معروف که کف آن با سنگهای مرمر پوشیده شده بود, مجسمه ی بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بود که مردم از راههای دور و نزدیک برای دیدنش به آنجا می آمدند و تحسینش می کردند. ولی کسی نبود که سنگهای مرمر کف موزه را ببیند و لب به تحسین باز کند.             

یک شب کف پوش مرمری با مجسمه شروع به صحبت کرد و گفت: « این منصفانه نیست! چرا همه پا روی من می گذارند تا تو را تحسین کنند؟ ما هر دو مان در یک معدن بودیم مگر نه؟ »                                                    

مجسمه لبخندی زد و آرام گفت: « یادت هست روزی که مجسمه ساز خواست روی تو کار بکند, چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟ »                   

سنگ پاسخ داد: « آره, آخر ابزارش به من آسیب می رساند گمان کردم می خواهد آزارم بدهد. آخر تحمل آن همه درد و رنج را نداشتم. »                   

مجسمه با همان آرامش و لبخند ادامه داد: « ولی من فکر کردم بطور حتم می خواهد از من چیز بی نظیری بسازد. بطور حتم بنا است به یک شاهکار تبدیل بشوم. بطور حتم در پی یک رنج گنجی هست. » پس بهش گفتم: « هر چقدر می خواهی ضربه بزن, بتراش و صیقل بده! » و درد کارهایش و لطمه هایی که ابزارش به من می زدند به جان خریدم و هر چه بیشتر می شدند بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشوم پس امروز نمی توانی دیگران را سرزنش کنی که چرا روی تو پا می گذارند و بی توجه عبور می کنند ولی روبروی من می ایستند و مرا تحسین می کنند. »                                     

راستی کدوم یکی از ما سختی های امروز رو برای آینده ای بهتر به جون می خریم!!!

 


نوشته شده توسط شکیبا در 31 شهريور 1387 ساعت 18:03
داستان | عمومي

انعکاس زندگی

روزی پدر و پسری مشغول کوه نوردی بودند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد و به زمین افتاد و فریاد زد: « آآآی ی ی! » به فاصله لحظه ای صدایی از دور دست آمد: « آآآی ی ی! » پسرک با کنجکاوی فریاد زد: « کی هستی؟»    

پاسخ شنید:« کی هستی؟»                                                             

پسرک خشمگین شد و فریاد زد: « ترسو!»                                          

پاسخ شنید: « ترسو!»                                                                      

پسرک با تعجب از پدر پرسید: « چه خبر است؟»                                          

پدر لبخندی زد و گفت: « پسرم گوش کن!» و بعد با صدای بلند فریاد زد: « تو یک قهرمان هستی!»                                                                       

از دل کوه پاسخ آمد: « تو یک قهرمان هستی!»                                    

پسرک این بار بیشتر تعجب کرد. پدر توضیح داد: « مردم می گویند که این انعکاس صدا در کوه است, ولی در حقیقت این صدا, انعکاس زندگی است. هر سخنی که بگویی یا هر عملی که انجام دهی بلافاصله در زندگی تو انعکاس می یابد. اگر عشق بخواهی, عشق در قلب تو بوجود خواهد آمد و اگر در جستجوی موفقیت باشی, آن را حتما بدست خواهی آورد. هر چه بخواهی, زندگی همان را به تو خواهد داد.                                                                

راستی اگر برای دیگران بد بخواهیم زندگی به ما چه خواهد داد!!!


نوشته شده توسط شکیبا در 22 شهريور 1387 ساعت 14:07
داستان | عمومي

نجات غریق

مردی که در کنار رودخانه ای ایستاده بود, ناگهان صدای فریادی می شنود و متوجه می شود که کسی در حال غرق شدن است. فوراً به آب می پرد و او را نجات می دهد. اما پیش از آنکه نفسی تازه کند, فریاد های دیگری را می شنود و باز به آب می پرد و دو نفر دیگر را نجات می دهد. اما پیش از اینکه حالش جا بیایید صدای چند نفر دیگر را که کمک می خواهند می شنود.                           

او تمام روز را صرف نجات افرادی می کند که در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند. غافل از اینکه چند قدم بالاتر دیوانه زورگویی مردم را به رودخانه می اندازد.

راستی کدوم یکی از ما .....!!!


نوشته شده توسط شکیبا در 15 شهريور 1387 ساعت 22:55
داستان | عمومي

تخته سنگ

در زمانهای قدیم حاکمی زیرک, تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه واکنش مردم را بییند خود را در جایی همان اطراف مخفی کرد.                

بعضی از بازرگانان, نظامیان و ندیمان حاکم, هنگام عبور از جاده بی اعتنا از کنار تخته سنگ می گذشتند و غرلندکنان می گفتند این چه شهریست که نظم ندارد والی شهر عجب مرد بی عرضه ای است. ولی هیچکس تخته سنگ را از وسط جاده برنمی داشت.                                                

نزدیک غروب بود و حاکم از این رفتار بی تفاوت مردم شهرش افسرده شده بود که یکی از روستاییان هنگام عبور از جاده در حالی که بر پشت خود باری سنگین از میوه و سبزیجات حمل می کرد, کنار تخته سنگ رسید. بارش را به سختی بر زمین گذاشت و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و به کناری نهاد. ناگهان زیر تخته سنگ کیسه ای را دید, آن را بردشت و باز کرد در کیسه سکه های طلا و یادداشتی پیدا کرد که در آن نوشته شده بود: « هر مانع و سدی ممکن است موقعیتی برای تغییر زندگی انسان باشد. »

راستی کدوم یکی از ما از این بالاتر موانع زندگی دیگران رو برطرف می کنیم!!!


نوشته شده توسط شکیبا در 8 شهريور 1387 ساعت 12:18
داستان | عمومي

شاخ و برگ

یک روز گرم تابستانی شاخه ای از یک درخت, مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکان داد و به دنبال آن برگ های ضعیف و کم طاقت از آن جدا شدند و آرام بر زمین ریختند. شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد تا اینکه تمام برگها جدا شدند. برگی سبز, درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبیده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت می کرد.                           

باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت بود و به هر شاخه خشکی که می رسید آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد. وقتی باغبان چشمش به شاخه افتاد با دیدن تنها برگ آن, ار قطع کردنش صرفنظر کرد. بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه, مغرورانه و با تمام قدرت چندین و چند بار خودش را تکان داد تا اینکه به ناچار آن برگ با تمام مقاومتی که داشت از شاخه جدا شد و بر زمین افتاد.                  

باغبان در راه بازگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد, بی درنگ آن شاخه را از بیخ قطع کرد. شاخه بدون آن که مجال اعتراض داشته باشد بر زمین افتاد.

ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت: « اگرچه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود, ولی همین خیال واهی پرده ای بر چشمان واقع نگرت تا فراموش کنی که من حافظ حیات تو بودم. »                             

راستی کدوم یکی از ما کوچیکترین فرصتها رو برای موفقیت و نتیجه گرفتن غنیمت میشماریم!!!


نوشته شده توسط شکیبا در 2 شهريور 1387 ساعت 18:01
داستان | عمومي

ایمان

سالها پیش مرد صاحب ثروتی به سفر کوتاهی رفت, پس از بازگشت متوجه شد که در غیاب او خانه و فروشگاهش آتش گرفته و سوخته و بدین ترتیب تمام دارائیش از بین رفته است. بدیهی بود که او باید خیلی غمگین و افسرده می شد. اما او لبخند زد و چشمانش را بسوی آسمان  گرفت  و  گفت: « خدایا ! می خواهی اکنون چه کنم؟ »                                                 

روز بعد لوحی را بر ویرانه های خانه و فروشگاهش آویخت که روی آن نوشته بود:                                                                                                            

« فروشگاهم سوخت!                                                                         

خانه ام سوخت!                                                                                

کالاها یم سوخت!                                                                            

اما ایمانم نسوخته است!                                                                    

فردا صبح شروع به کار خواهم کرد! »                                                   

راستی کدوم یکی از ما تا این حد به حکمت الهی ایمان داریم!!!


نوشته شده توسط شکیبا در 26 مرداد 1387 ساعت 18:11
| عمومي

امروز بهار است

روزی مرد کوری ساعتها کنار پیاده رو در خیابانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنارپایش قرار داده بود, روی تابلو نوشته بود: « من کور هستم, لطفاً به من کمک کنید.»                                                                                

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت. نگاهی به او انداخت, فقط چند سکه داخل کلاه بود. او چند سکه دیگر داخل کلاه انداخت و بدون اینکه ار مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت. پس از لحظاتی آن را برگرداند, در حالی که اعلان دیگری روی آن نوشته بود, تابلو را کنار پای مرد کور گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز, روزنامه نگار به آن محل بازگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. او لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که خبر نگار روی تابلو چه نوشته است. روی تابلوی او خوانده می شد: « امروز بهار است ولی من نمی توانم آن را ببینم!!!» راستی کدوم یکی از ما به شکرانه نعمتهایی که داریم بدون چشمداشت به دیگران کمک می کنیم!!!

 


نوشته شده توسط شکیبا در 18 مرداد 1387 ساعت 13:36
داستان | عمومي

شتر کنجکاو

بچه شتر: مادر! چند سوال برایم پیش آمده است. می توانم از شما بپرسم؟     

مادر: حتماً عزیزم بپرس!                                                                               

بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟                                                                      

مادر: خوب پسرم, ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان خود آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود, بتوانیم دوام بیاوریم.                   

بچه شتر: چرا پاهای ما دراز  و کف آن گرد است؟                                            

مادر: پسرم! قاعدتاً برای راه رفتن در صحرا و نیز سریع رفتن باید پاهایی به این شکل داشته باشیم.                                                                                       

بچه شتر: چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقتها جلوی دید مرا می گیرند!                                                                                                          

مادر: پسرم! این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم های ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.                  

بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است, برای زمانی که در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشم هایمان در برابر باد و شن های بیابان است....                           

مادر: درست است پسرم.                                                                             

بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم....                                                            

مادر: بپرس عزیزم....                                                                                       

بچه شتر: پس ما در باغ وحش این شهر چه می کنیم؟؟؟                                 

راستی کدوم یکی از ما همون کاری رو می کنیم که تخصص شو داریم!!!


نوشته شده توسط شکیبا در 11 مرداد 1387 ساعت 12:06
داستان | عمومي

فرصت

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر زیباروی کشاورزی بود. روزی به نزد کشاورز رفت تا از دخترش خواستگاری کند. پس از آنکه کشاورز خوب وراندازش کرد, به او گفت: « پسر جان, برو در آن قطعه ی زمین بایست. من سه گاو نر را یک به یک آزاد می کنم, اگر توانستی دُم هر کدام از این سه گاو را بگیری می توانی با دختر من ازدواج کنی. »                                                                   

مرد جوان در مرتع به انتظار اولین گاو ایستاد. درِ طویله باز شد و بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که او تا آن روز در عمرش دیده بود بیرون دوید. فکر کرد یکی از گاوهای بعدی, گزینه ی بهتری خواهد بود, پس به کناری دوید و گذاشت گاو از مرتع بگذرد.                                                                                         

دوباره در طویله باز شد. باورنکردنی بود! در تمام عمرش موجودی به این بزرگی و درندگی ندیده بود. با سُم به زمین می کوبید, سر و صدا می کرد و وقتی او را دید, آب دهانش جاری شد. مرد جوان با خود گفت: « گاو بعدی هرچه باشد باید از این بهتر باشد! » به سمت حصارها دوید و گذاشت گاو از مرتع عبور کند.                                                                                            

برای بار سوم در طویله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. این ضعیف ترین, کوچک ترین و لاغرترین گاوی بود که او در عمرش دیده بود. در جای مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید, دستش را دراز کرد.....اما گاو دُم نداشت!!!                                                                                         

راستی کدوم یکی از ما برای رسیدن به هدفمون از مشکلات مسیر نمی ترسیم و فرصت ها رو از دست نمی دیم!!!


نوشته شده توسط شکیبا در 3 مرداد 1387 ساعت 17:38
| عمومي

به خاطر پدر

پیرمرد تنهایی در روستایی زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار برای او خیلی سخت بود و تنها پسرش که می توانست به او کمک کند, به جرم مبارز با نژاد پرستی در زندان بود.             

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: « پسر عزیزم! من حال خوشی ندارم لذا امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. از سوی دیگر من نمی خواهم که مزرعه را از دست بدهم, چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. اگر تو اینجا بودی, تمام مشکلات من حل می شد. کاش تو بودی و مزرعه را برای من شخم می زدی. من برای این کار خیلی پیر شده ام. »                                                                                

دوستدار تو پدر

پسر در پاسخ پدر این تلگراف را برای او ارسال کرد:                                           

« پدر! به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن, من آنجا اسلحه پنهان کرده ام. »                   

پسرت

صبح فردا 12 نفر از ماموران و افسران پلیس محلی آمدند و تمام مزرعه را برای یافتن اسلحه شخم زدند! و البته اسلحه ای نیافتند. پیرمرد بهت زده نامه ای دیگر به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و از او پرسید که حالا چه باید بکند؟                                                                                                

پسر که زیر شکنجه های طاقت فرسا دیگر رمقی نداشت خیلی کوتاه پاسخ داد: « پدر برو سیب زمینی هایت را بکار, این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم! »                                                                                         

روز پدر مبارک

 


نوشته شده توسط شکیبا در 28 تير 1387 ساعت 11:59
| عمومي

شوق دویدن

" ویلما " دختر یک کارگر سیاه پوست مزرعه بود که در المپیک ملبورن در سن شانزده سالگی مدال برنز دوی 400 متر امدادی را کسب کرد و 20 ساله بود که در المپیک رم سه مدال طلا کسب کرد و رکورد جهانی دوی 100 متر را نیز از آن خود کرد.                                                                                                      

او یک اعجوبه تمام عیار بود. " ویلما " فرزند هفدهم خانواده ای بود که نوزده فرزند داشت. او از چهار سالگی فلج شد و تا هفده سالگی نمی توانست به خوبی راه برود. او در خانواده ای زندگی می کرد که از نظر تغذیه وضع مناسبی نداشتند. " ویلما " می گوید: « دویدن را به این علت خوب یاد گرفتم که مجبور بودم برای زودتر رسیدن به سر میز غذا بدوم, والا چیزی برای خوردن به من نمی رسید, چون هجده خواهر و برادر دبگر من زودتر از من می رسیدند. من دویدن را ذاتاً دوست دارم. از کودکی یک میل عجیب به دویدن در من وجود داشت چون سلامتی خود را در دویدن می دیدم. می دانید که من بیماری سختی را در کودکی گذرانده ام. در اثر مخملک و ذات الریه فلج شدم و بازگشت به زندگی عادی برایم ساده نبود. »                                                  

راستی کدوم یکی از ما...!!! دوستان ادامه جمله را شما بگید منتظر پاسخ های هوشمندانه شما هستم با تشکر شکیبا


نوشته شده توسط شکیبا در 21 تير 1387 ساعت 14:48
داستان | عمومي

گره گشایی خدا

روزی فقیری نالان و غمگین از خرابه ای گذر می کرد و کیسه ای که کمی گندم در آن بود, بر دوش می کشید تا به خانواده اش برساند و نانی از آن درست کند  تا فرزندانش را با شکم سیر بخواباند.                                                               

در راه با خود زمزمه کنان می گفت: «خدایا! گره از کار من باز کن!»                  

همچنان که این دعا را زیر لب می گفت ناگهان گره کیسه اش باز شد و تمام گندم هایش بر زمین و روی سنگ و کلوخ های خرابه ریخت.                            

عصبانی شد و گفت:« خدایا! من گفتم گره ی کارم را باز کن,نه گره ی کیسه ام را. » و با خشم تمام مشغول جمع کردن گندم از لای سنگ ها شد که ناگهان چشمش به کیسه ای پر از طلا افتاد. همان جا بر زمین افتاد و به درگاه خدای سبحان سجده کرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش طلب بخشش کرد.   

راستی کدو م یکی از ما به حکمت های خداوند ایمان کامل داریم!!!


نوشته شده توسط شکیبا در 15 تير 1387 ساعت 14:58
داستان | عمومي

قهرمان حقیقی

روزی یک قهرمان مشهور ورزشی در یک مسابقه پیروز شد ومبلغ زیادی به عنوان جایزه دریافت کرد. در پایان مراسم و پس از گرفتن جایزه, زنی بسوی او دوید و با تضرع و زاری از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودک بیمارش را از مرگ نجات دهد. زن گفت هیچ پولی برای پزداخت هزینه درمان ندارد و اگر به او کمک نشود کودکش از دست خواهد رفت.                                             

قهرمان, درنگ نکرد و تمام پول را به زن داد. هفته بعد یکی از مقامات ورزشی شهر به قهرمان گفت: ساده لوح! خبر جالبی برایت دارم! آن زن اصلا بچه مریضی نداشته که هیچ, حتی ازدواج هم نکرده. او به تو کلک زده است!                                       

قهرمان با خوشحالی جواب داد: « خدا را شکر! پس هیچ کودکی در حال مرگ نبوده! این که خیلی عالیه! »                             

راستی کدوم یکی از ما بدون چشمداشت بخاطر نجات همنوع حاضریم از خودمون بگذریم!!!


نوشته شده توسط شکیبا در 6 تير 1387 ساعت 12:39
| عمومي

رمز موفقیت

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود, برای تعلیم فنون رزمی« جودو » به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جدو بسازد ! استاد پذیرفت و به پدر  کودک قول داد  که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن" جودو " را هم به او نیاموخت!                     

بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود. استاد در این فرصت به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد. سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان, با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!                  

سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود. وقتی مسابقات به پایان رسید, در راه بازگشت به منزل کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت: دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و ثالثا این که تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن گرفتن دست چپ حریف است, که تو چنین دستی نداشتی! یاد بگیر که در زندگی از نقاط ضعف خود بعنوان نقاط قوت استفاده کنی.

راستی کدوم یکی از ما از نقاط ضعفش  در جهت قوت استفاده میکنه!!! 


نوشته شده توسط شکیبا در 30 خرداد 1387 ساعت 16:02
داستان | عمومي

دزد کلوچه

شبی در فرودگاه زنی منتظر پرواز بود و هنوز چند ساعتی به زمان پروازش مانده بود. او برای گذراندن وقت به کتابفروشی فرودگاه رفت, کتابی خرید و سپس پاکتی کلوچه خرید و در گوشه ای نشست. او غرق مطالعه کتاب بود که ناگاه متوجه مرد کنار دستی اش شد که بی هیچ شرم و حیایی یکی دوتا از کلوچه های پاکت را برداشت و شروع به خوردن کرد. زن برای جلوگیری از بروز ناراحتی مساله را نادیده گرفت.                                                                        

زن به مطالعه کتاب و هراز گاهی خوردن کلوچه ها ادامه داد و به ساعتش نگاه کرد. در همین حال, « دزد » بی چشم و روی کلوچه داشت پاکت او را خالی می کرد. زن با گذشت زمان هر لحظه بیش از پیش خشمگین می شد. او پیش خود اندیشید:« اگر من آدم خوبی نبودم بی هیچ شک و تردیدی حسابش را کف دستش گذاشته بودم!!! »                                                                          

به ازای هر کلوچه ای که زن از توی پاکت برمی داشت, مرد نیز یکی بر می داشت. وقتی که فقط یک کلوچه داخل پاکت مانده بود زن متحیر ماند که چه کند. مرد درحالی که تبسمی بر چهره اش نقش بسته بود, آخرین کلوچه را از پاکت برداشت و آن را نصف کرد.                                                                        

مرد در حالیکه نصف کلوچه را به زن تعارف می کرد, نصف دیگر را در دهانش گذاشت و خورد. زن نصف دیگر را از دست او قاپید و پیش خود اندیشید:« این نه تنها دزد است, بلکه بی ادب هم تشریف دارد. عجب! حتی یک تشکر خشک وخالی هم نکرد! »                                                                                             

زن در طول عمرش به خاطر نداشت که اینچنین آزرده خاطر شده باشد, به همین خاطر وقتی که بلندگوی فرودگاه پرواز به مقصد او را اعلام کرد, از ته دل نفس راحتی کشید. سپس وسایلش را جمع کرد و بی آنکه حتی نیم نگاهی به دزد نمک نشناس بیافکند, راه خود را گرفت و رفت.                                            

زن سوار هواپیما شد و در صندلی خود جا گرفت. سپس دنبال کتابش گشت تا چند صفحۀ باقی مانده را نیز بخواند و کتاب را تمام کند. همین که دستش را در کیفش برد, از تعجب در جایش میخکوب شد. پاکت کلوچه هایش در مقابل چشمانش بود!!!                                                                                                

زن با یاس و ناامیدی, نالان به خود گفت:« پس پاکت کلوچه مال آن مرد بوده و این من بودم که از کلوچه های او می خوردم! » دیگر برای عذرخواهی دیر شده بود. حزن و اندوه سراسر وجود زن را قرا گرفت و فهمید که« بی شرم, بی ادب, نمک نشناس و دزد, خود او بوده است!»                                                           

راستی کدوم یکی از ما بعد از تعمق و بررسی همه جانبه قضاوت می کنیم!!!


نوشته شده توسط شکیبا در 23 خرداد 1387 ساعت 17:28
|

چای زندگی

گروهی از فارغ التحصیلان دانشگاهی, پس از گذشت چند سال و تشکیل زندگی و رسیدن به موقعیت های خوب کاری و اجتماعی, طبق قرار قبلی به دیدن یکی از اساتید مجرب خود در دانشگاه رفتند. بحث جمعی آنها خیلی زود به گله و شکایت از فشارهای ناشی از کار و زندگی کشیده شد.                      

استاد برای پذیرایی از میهمانان به آشپزخانه رفت و با یک قوری چای و تعدادی از انواع چای خوری های سرامیکی, پلاستیکی و کریستال که برخی ساده و برخی گران قیمت بودند, بازگشت. سینی را روی میز گذاشت و از میهمانان خواست تا از خود پذیرایی کنند.                                                                         

پس از آنکه همه برای خود چای ریختند, استاد گفت: اگر دقت کرده باشید حتماً متوجه شده اید که همگی چای خوری های گرانقیمت و زیبا را برداشته اید و آنها که ساده و ارزان قیمت بودند در سینی باقی مانده اند! البته این امر که برای شما طبیعی و بدیهی است, سرچشمه همه مشکلات و فشار های شما هم هست. شما فقط به دنبال ظواهر هستید و بهترین ها را برای خود می خواهید. ولی قصد اصلی همه ی شما نوشیدن چای بود, اما آگاهانه چایخوری های زیباتر و گرانتر را انتخاب کردید و البته در این حین به آنچه دیگران برمی داشتند نیز توجه داشتید.                                                                          

به این ترتیب اگر زندگی چای باشد, شغل, پول, موقعیت اجتماعی و....همان چایخوری های متعدد هستند. آنها فقط ابزاری برای حفظ و نگهداری زندگی اند, اما کیفیت زندگی در آنها فرقی نخواهد داشت. گاهی آنقدر حواس ما متوجه چایخوری هاست که اصلاٌ طعم و مزه موجود در آنرا نمی فهمیم.

راستی کدوم یکی از ما طعم واقعی چای رو چشیدیم!!!


نوشته شده توسط شکیبا در 10 خرداد 1387 ساعت 14:40
داستان |

شک در ایمان

مرد کوهنوردی تصمیم گرفت از بلندترین کوه جهان صعود کند. او مدتها مطالعه کرد, وسایل مورد نیاز را فراهم ساخت و پس از چندی آماده حرکت شد و از آنجا که این کار را افتخاری بزرگ می دانست و این افتخار را فقط برای خود می خواست, لذا بتنهایی صعود از کوه را آغاز کرد. او ساعتها کوه پیمایی کرد تا اینکه شب فرا رسید و تاریکی بلندی های کوه را در بر گرفت, بطوریکه مرد کوهنورد اصلاً دید نداشت. ابر,روی ماه وستارگان را پوشانده بود و شب همه جا را غرق در ظلمت و سیاهی کرده بود. او همانطور که از کوه بالا می رفت, در یک لحظه پایش لغزید و سُر خورد و از بلندای کوه بطرف درّه پرت شد. در حال سقوط فقط لکّه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مرگ فجیع,او را در خود می گرفت.                                                                    

در  همین حال تمام خوب و بد زندگیش به یادش آمد. اکنون فکر می کرد چقدر مرگ به وی نزدیک است. که ناگهان احساس کرد که طناب دور کمرش محکم شد و در میان زمین وآسمان معلق ماند.                                                           

شب بود و سیاهی, زمستان بود و سرما, حادثه بود و تنهایی, در این لحظه سکون, چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند« خدایا کمکم کن! »                 

در این لحظه صدای پر طنینی از آسمان شنیده شد:                                         

ـ چه می خواهی؟                                                                                             

ـ خدایا نجاتم بده!                                                                                              

ـ واقعاً ایمان داری که می توانم نجاتت دهم؟                                                    

ـ البته که ایمان دارم.                                                                                          

ـ اگر ایمان داری طناب دور کمرت را پاره کن!                                                      

لحظاتی به سکوت گذشت..... مرد کوهنورد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد تا سقوط نکند.                                                                                       

روز بعد گروه نجات یک کوهنورد یخ زده را مرده یافتند. آنها اعلام کردند: بدن این کوهنورد از طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود, در حالیکه فقط نیم متر با زمین فاصله داشت!                                                                    

راستی چقدر ایمان داریم که خدا همیشه درزندگی می تونه ما رو نجات بده


نوشته شده توسط شکیبا در 3 خرداد 1387 ساعت 13:37
داستان |

داستانهای عبرت آموز

 

از این هفته می خوام مجموعه ای از حدود بیست داستان عبرت آموز رو بنویسم که شاید تلنگری باشه برای روح  حقیقت جوی همۀ ما امیدوارم همه ما بتونیم استفاده کنیم.                                                                                      

شکر خدا

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشتگان رفته و به کار های آنان نگاه می کند؛ هنگام ورود به جایگاه آنان دسته ی بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و به سرعت نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت باز تعدادی از فرشتگان را دید که نامه هایی را داخل پاکت می گذارند و توسط پیک هایی به زمین می فرستند. مرد پرسید: شماها چکار میکنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است و ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان به زمین می فرستیم .         

مرد باز کمی جلوتر رفت و دید فرشته ای بیکار نشسته است با تعجب از او پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.                                                                                        

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده! فقط کافیست بگویند: خدایا شکر!                                           

راستی کدوم یکی از ما برای داده ها و نداده های خدا شکر می کنیم!!!!


نوشته شده توسط شکیبا در 26 ارديبهشت 1387 ساعت 16:06
مناجات |

مناجات

بار خدایا بياموز دوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند ...عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند ... بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند ... وبه من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند ... ومحبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند


نوشته شده توسط شکیبا در 21 ارديبهشت 1387 ساعت 20:56
گفتگو |

از خدا پرسيدم: خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز. شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن. زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بداني که چطور زندگي کني.


نوشته شده توسط شکیبا در 15 ارديبهشت 1387 ساعت 01:22
|

آرامش با جادوی سنگ

اگر هنرمند هستید« زمرد »زمرد می تواند در افزایش ادراکات شهودی شما مؤثر باشد و نبوغ هنری شما را افزایش دهد. اگر خلبان یا مهماندار هستید و یا به هر علتی مدام در سفرهای هوایی هستید « فیروزه » که به سنگ حامی هم معروف است می تواند به شما احساس امنیتی بیشتر از شرکتهای بیمه معتبر اعطا کند.                               

اگر به هر جور اعتیاد مبتلا شده اید سنگ « اونیکس » بیش از سایر درمانهای ضد اعتیاد به یاریتان می آید. باور کنید سنگ در مانی برای هر مشکلی چاره ای دارد. تا آنجا که این باور وجود دارد به گردن آویختن یاقوت قرمز پیوند های زناشویی را محکمتر می کند.                                                                                                                       

علم گمشده

« علم گمشده » نامی است که سنگ درمانگران و گوهرشناسان بر علم ریشه شناسی و طبقه بندی و خواص درمانی سنگ ها گذاشته اند.                                     

سنگ درمانی که مدتی است در اروپا آمریکا و خاورمیانه دوباره متداول شده است ریشه ای شش هزار ساله دارد. منابع مکتوب زیادی از سابقه آن در دست نیست چرا که عالمان اصلی این علم که کاهنان مصری و دانشمندان هندی و چینی بوده اند از ترس آنکه مبادا نسخه های جادویی این روش درمانی بدست اغیار بیافتد و حق انحصاری آنها از بین برود منابع مکتوب را از بین برده اند و کشف رازهای سر به مهر این علم شگرف را به عهده بشر امروزی نهاده اند.                                                        

اکنون به غیر از اطلاعاتی مبهم تکه تکه و ناقص از این رشته درمانی چیز بیشتری در دست نیست اما ذهن جستجوگر و نیاز هر دم فزاینده انسان به علوم ماورا ءالطبیعه و افزایش جنبه های رمزآلود زندگی برای مقاومت در برابر توسعه و رواج تکنولوژی و زندگی ماشینی انسان را بر آن داشته تا با عزمی جزم دوباره بسوی کشف رازهای ناشناخته علوم و درمانهای قدیمی برود و بیش از هر چیز « علم گمشده » را احیا کند.

تجویز و ارائه سنگ مناسب شما

09357346507 شکیبا


نوشته شده توسط شکیبا در 11 ارديبهشت 1387 ساعت 14:03
|

۶- الماس سلاطین: این الماس 88/70 قیراط (176/14 گرم) وزن دارد و از هندوستان به ایران آورده شده است. این الماس بطور طبیعی تراشیده شده و دارای سه سطح حکاکی شده است که نام سلاطین صاحب آن بر روی سطوح آن نوشته شده است. این الماس در سال 1892 م از طرف محمد شاه قاجار به تزار نیکلای اول هدیه شد و از آن به بعد در کاخ کرملین نگهداری می شود.                                          

7- کولینان چهار: این برلیان 62/60 قیراط (124/12 گرم) وزن دارد و یکی از 105 الماس بریده شده از بزرگترین قطعه الماس کشف شده (کولینان یک) می باشد . کولینان چهار پیش از این در تاج ملکه ماری قرار داشت اما اکنون در برج لندن نگهداری می شود.                                                                                                                     

8- سانسی: سانسی با وزن 55 قیراط (11 گرم) سرگذشت عجیبی دارد. این الماس در سال 1470 م در مالکیت چارلز شیر دل بود اما صد سال بعد یعنی در سال 1570 م توسط شخصی به نام سانسی از سفیر فرانسه در ترکیه خریداری شد. الماس سانسی 100 سال  است که (1907 م) در اختیار خانواده آستار در لندن است .

9- هوپ: هوپ یک برلیان 5/44 قیراطی (9/8گرم) است که در سال 1830 م توسط بانکداری به نام هوپ در لندن خریداری شد. این برلیان احتمالا در جریان انقلاب کبیر فرانسه از صاحب اصلی آن دزدیده شده و دوباره تراشیده شده است. در حال حاضر این برلیان تاریخی در موزه اسمیت سونین آمریکا نگهداری می شود.                           

10- و آخرین الماس یک الماس 41 قیراطی (2/8 گرم) است که از تاریخچه اولیه این الماس اطلاعات دقیقی در دست نیست اما کارشناسان عقیده دارند که این برلیان در سال 1700 م در اختیار آگوست شیر پنجه دوک آن منطقه قرار داشته است و در حال حاضر در تالار سبز شهر درسدن انگلستان نگهداری می شود.
نوشته شده توسط شکیبا در 9 ارديبهشت 1387 ساعت 11:52
|

۱۰ الماس برتر جهان

شاید برای شما هم جالب باشد سرگذشت 10 الماس برتر جهان را بدانید. می گویند آنها را از دل زمین و از فاصله 100 کیلومتری عمق زمین  بیرون آورده می شوند ! بله 100 کیلومتر زیر زمین ! که از 2000 سال پیش به این طرف آن را سلطان نگین های جهان دانسته اند سلطانی که بصورت تراشیده و نتراشیده در زیورآلات مورد استفاده قرار می گیرد . اما 10 الماس در جهان وجود دارند که در نوع خود یگانه و منحصر بفرد هستند الماسهایی که هرکدام برای خود داستانی دارند داستانی شکل گرفته از دل تاریخ :                                                                                                                            

1- کولینان یک: این برلیان (الماس تراش داده شده) بیش از 530 قیراط (106 گرم) وزن دارد در واقع کولینان یک سنگین ترین الماس جهان است که از یک قطعه الماس که بزرگترین الماس کشف شده جهان است تراشیده شده است. بلور الماس اولیه کولینان یک وزنی معادل 2106 قیراط (2/421 گرم) داشت که بیاد مدیر عامل معدن کیمبرلی کولینان نامگذاری شد , این سنگ همراه با 104 قطعه برلیان ریز و درشت دیگر از همان الماس 2000 قیراطی اولیه در آمستردام هلند تراشیده شده است و در سال 1908 م به ادوارد هفتم پادشاه انگلستان تقدیم گردید. کولینان یک قریب صد سال است که در برج لندن نگهداری می شود. کولینان یک به ستاره آفریقا هم مشهور است.                                                                                                                            

2- کوه نور: الماس کوه نور که در ابتدا 186 قیراط (2/37 گرم) وزن داشت توسط نادر شاه افشار از هندوستان به ایران آورده شد اما بعدها بدست کمپانی هند شرقی افتاد و در سال 1850 م به ملکه ویکتوریا هدیه شد. کوه نور در اوایل قرن بیستم پس از تراش مجدد در تاج ملکه مارلی همسر جرج پنجم پادشاه انگلستان قرار گرفت و در حال حاضر جزو جواهرات سلطنتی انگلستان محسوب می شود و در تاج ملکه الیزابت در برج لندن نگهداری می شود.                                                                                     

3- فلورتین: این برلیان 27/137 قیراط (45/27 گرم) وزن دارد و از قدیم بعنوان نمادی ازیک اسطوره ازآن یادشده است.فلورتین درسال 1657م در مالکیت خانواده ای ایتالیایی در فلورانس قرار داشت اما در قرن 18 در تاج سلطنتی خاندان هابزبورگ دیده شد و پس از جنگ جهانی اول تا به امروز مفقود شده است.                                         

4- تیفانی: الماس تیفانی 129 قیراط (8/25 گرم) وزن دارد و در سال 1878 م در معدن کیمبرلی در آفریقای جنوبی کشف شده است. الماس یاد شده در ابتدا 287 قیراط  وزن داشت ولی وقتی توسط تیفانی جواهر فروش معروف نیویورکی خریداری شد دوباره تراشیده شد. جواهر فروشی تیفانی در همان سال اعلام کرد این الماس فروشی نیست و قرار است در خانواده تیفانی نگهداری شود.                                      

5- ناسک: این برلیان با وزن تقریبی 90 قیراط (18 گرم) ابتدا در معبد شیوانا قرار داشت اما در سال 1818 م  توسط انگلیسی ها به سرقت رفت و در سال 1927 م مجدداً در نیویورک تراشیده شد و وزن فعلی آن 44 قیراط است و در حال حاضر در اختیار مالکین خصوصی جواهر در ایالات متحده آمریکا قرار دارد.                                   

 

ادامه دارد


نوشته شده توسط شکیبا در 5 ارديبهشت 1387 ساعت 15:01
تلنگری دیگر |

ياد بگیریم  که : 1. با احمق بحث نکنیم و بگذاریمدر دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي کند. 2. با وقيح جدل نکینم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روحمان را تباه مي کند . 3. از حسود دوري کینم چون حتي اگر دنيا را هم به او تقديم کنیم باز هم از ما  بيزار خواهد بود . 4. تنهايي را به بودن در جمعي که به آن تعلق نداریم ترجيح دهیم چون سودی برای ما نخواهد داشت.

 

گاهی وقتها از نردبان بالا میرویم تا دستهای خدا را بگیریم غافل از اینکه خدا پایین ایستاده ونردبان را محکم گرفته که ما نیفتیم

 


نوشته شده توسط شکیبا در 3 ارديبهشت 1387 ساعت 11:50
تلنگر |

سه چيز در زندگي هيچ گاه باز نمي گردند: زمان، کلمات و موقعيت ها. سه چيز در زندگي هيچ گاه نبايد از دست بروند: آرامش، اميد و صداقت سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند: رويا ها، موفقيت و شانس سه چيز در زندگي از باارزش ترين ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان


نوشته شده توسط شکیبا در 26 فروردين 1387 ساعت 14:37
| عمومي

فال تاروت

آموزش و فال تاروت حضوری و تلفنی تماس شکیبا ۰۹۳۵۹۴۵۳۲۹۵

0935۹۴۵۳۲۹۵

درخصوص تاروت, کارتهای آن و منشاُ پیدایش آنها و تعابیر و مفاهیم ویژه تصاویر کارتها بنا به نظر اندیشمندان و روانشناسان , تصاویر و اشکال نمادین , زبان ویژه دنیای ناخودآگاه هستند. تاروت آیینه ایست که دری را بسوی جنبه های مخفی نا خودآگاهی می گشاید. شاید ما هرگز نتوایم به قدرت و حدود کامل ناخودآگاهی پی ببریم اما راهایی برای اکتشاف و دور نمای آ ن وجود دارد که کارتهای تاروت یکی از روشهای قدرتمند آن است. چهره ها و مناظر گوناگونی که در رویاها با آن مواجه می شویم , گاه از چنان غنایی برخوردار هستند که به جراُت می توان گفت ذهن خودآگاه با تصورات خود توان دستیابی به حیطه بیکران گنجینه نا خودآگاه را ندارد.    بر این اساس اغلب اوقات درک و فهم و تعبیر هر نماد کاری بس مشکل و پیچیده است. با توجه به آنچه گفتیم , مجموعه تصاویر گوناگون کارتهای تاروت به ویژه کارتهای 22 گانه تاروت کبیر , مشحون از اشارات و کنایات تصاویر گوناگون است  کارتهای تاروت کلاً به دو دسته تقسیم می شوند: کارتهای کبیر و کارتهای صغیر.    کارتهای کبیر 21 عدد است وکارت ابله که شماره صفر دارد وبیانگرآغازوپایان یک چرخه می باشد که جمعاً 22 عدد می شود کارتهای صغیرکه خود  به چهار دسته تقسیم می شوند به نامهای :چوبدست , جام , شمشیر و سکه که هر کدام شامل کارتها یک تا ده و چهار صورت است که جمعاً 56 عدد می شوند.                                 

 خواستگاه کارتهای تاروت کجاست؟                                            

       در باب استفاده از کارتهای مصور تحقیقات گسترده ای انجام شده است و برخی معتقدند که اصولا خواستگاه نخستین بازی با ورق چین بوده است و به اوایل سلسله تانگ (908-618) برمی گردد. نظریه قدیمی دیگری حاکی از این است که مبدأ اولیه کارتها سرزمین هند است ولی اینکه از چه تارخی رایج شده معلوم نیست.                

به عقیده یک نویسنده ایتالیایی به نام کولوزواولین بار در سال 379 کارتهای بازی از شمال افریقا وارد ایتالیا شد و به نام بازی نائیب در شهر ویتربو از شهرهای ایالت ساراسن رایج گردید.                                                                                 

معهذا دلیل روشنی برای ارتباط کارتهای بازی با کارتهای تاروت در دست نیست و همه دلایل نشاندهنده این است که اگرچه موطن واقعی کارتهای تاروت جای دیگری است ولی طرح فعلی تصاویر منشأ غربی دارند و این پرسش اصلی که چه موقع؟ و کجا؟ نیز بی پاسخ است.                                                                             

هنوز برخی معتقدند که کلمه تاروت مشتق از واژه عبری تورا به معنی قانون است و امیدوارند که از این طریق رابطه کارتهای تاروت را با آیین رمزی کابالا مطرح کنند ولی فراموش می کنند که کابالا از سرزمین اسپانیا نشأت گرفته, جایی که هرگز نامی از تاروت به میان نیامده. برخی دیگر نیز تصور می کنند که کلمه تاروت تحریفی از نام توت خدای جادوی مصر باستان بوده و یاد آور افسانه ای است که می گوید برای انجام مراسم تشرف در معابد مصری این کارتها ابداع شده بوده است.                     به هر حال تلفظ لغوی تاروت فرانسوی است. در ایتالیا به آن تاروچی یا تاروکو می گویند ودر دیگر کشورها به نامهای تارو و تاروک نیز نامیده می شود و این معلوم نیست که کدامیک نام اصلی است.                                                                 

تاروت چیست؟                                                                            

        تاروت يک علم نيست. يک فراعلم است. مثل شعر، مثل ادبيات، مثل دين، زيبا است ولي قابل بررسي علمي نيست. شما حق نداريد شعري را بد بدانيد چون به راحتي اثبات پذير است که اعتقاد به قدي مانند سروبی معناست. همان طور که گفته شد ورقهای تاروت 4 دسته اند: چوب, شمشیر, سکه وجام که نماد همان چهار عنصراصلی هستند همان عناصری که پدران ما معتقد بودند ذات جهان هستی را تشکیل داده اند یعنی آتش, باد, خاک وآب .                                                      

تاروت مانند یک آیینه واقییات را بدون آنکه روی آن قضاوت کند انعکاس می دهد. زشت و زیبا, خوشایند وناخوشایند هر دو را نشان می هد همانگونه که ما ازآیینه برای دیدن ظاهر خود استفاده می کنیم. حال این دیگر با ماست که با این بازتاب روح خود چگونه برخورد کنیم , به آن بی تفاوت باشیم یا به سادگی از کنار آن بگذریم یا به آن توجه وافی و کافی داشته باشیم. افراد زیادی از روبرو شدن با حقایق درونی خود واهمه دارند یا تظاهر می کنند که آن را بخوبی می شناسند ولی هنگامی که تاروت به آنها حقایق را می گویید با آن به گونه ای دیگر برخورد می کنند. کار کردن با تاروت صرفاً تعبیر وپیشگویی کردن برای خود و دیگران نیست بلکه یک ارتباط با نماد هاست تا بتوانیم از زاویه ای دیگر به خود و آینده بنگریم و از آن بعنوان یک مشاور استفاده کنیم.                                                                                            

از تاروت چگونه سؤال کنیم؟     

        کیفیت پاسخی که دریافت می کنید بستگی به کیفیت و نحوه پرسش شما دارد. نمونه های زیر برای آن است که نحوه سؤال کردن را به شما بیاموزد.                  

- پرسشهایی برای زمان حال و اینجا:                                                             

" موقعیت فعلی من چیست؟" "در چه شرایطی هستم؟" ویا اینکه " چگونه باید عمل کنم ؟"                                                                                                  

تاروت به پرسشهای وضعیت کنونی شما بدرستی پاسخ خواهد داد و البته شما نیز باید آمادگی شنیدن هر پاسخی را داشته باشید. البته این سوالها بصورت نمونه بود و باید آنها را با وضعیت کنونی خود تغییر دهید.                                                      

سؤالات می توانند ازموضوعات ساده تا چاره جویی های عمیق و جدی زندگی باشند. و باید توجه داشته باشیم که اگر پیامهای مهم کارتها مکرراً مورد بی اعتنایی ما واقع شوند بزودی نیروی خود را از دست داده و از دادن پاسخ های صحیح و روشن بازداشته می شوند حال به چند نمونه سؤال توجه کنید:                                        

        نمونه سؤال 1: یک موقعیت شغلی برایم پیش آمده (الف) جدی تر به شغل فعلی ام مشغول شوم (ب) آن را ترک کنم و خود را برای کار جدید آماده کنم. حالا برای هر یک از موقعیت ها کارتی می کشیم و خود را برای بکار بستن پیشنهاد تاروت آماده می کنیم .                                                                                                

         پاسخ تاروت: برای موقعیت الف (پنج جام) که یعنی ناامیدی و انصراف و برای موقعیت ب (یک سکه) یعنی ثروت  و اقدام مثبت ظاهر می شوند. بدین طریق روح تاروت از طریق ضمیر نا خودآگاه و بوسیله این کارتها به صراحت وضعیت (ب) را به ما توصیه می کند و به ما می گوید که خود را برای شغل جدید آماده کنیم.          نمونه سؤال 2: مدتی است که روابط من با فلان شخص تیره شده (الف) جدا     شدن بهترین و سودمندترین را ه است (ب) در این ارتباط باقی بمانیم و برای از بین بردن کدورت ها تلاش کنیم.                                                                        

         پاسخ تاروت: برای پرسش اول (هشت جام) که یعنی رها کردن وضعیت فعلی و برای سؤال دوم (حاکم چوبدست) که یعنی تلاش برای تسلط بر وضعیت ظاهر می شوند. روح تاروت به روشنی به ما می گوید که جدا شدن از یکدیگر یعنی از دست دادن یک ارتباط  ثمربخش.                                                                         

و در پایان یادآورمی شوم روح تاروت همیشه بهترینها را از طریق کارتها و نمادها به ما نشان می دهد .


نوشته شده توسط شکیبا در 20 فروردين 1387 ساعت 15:16
نوشته هاي پيشين
:: توجه :: برای مشاهده هر پوشه یا مطلب کافیست بروی عنوان آن کلیک نمائید تا باز یا بسته شود
صفحات:
CloseMaximizeMinimize تبلیغات وبلاگ
فال تاروت شکیبا 09357346507